پرش لینک ها

پیچ آخر

_ آقا… یه خوانسار!

اهل قلیان نبود؛ امّا در آن شب سرد و سوزناک، تنها جایی بود که می‌شد به آن پناه برد…

حتی در قهوه‌خانه هم فکرش تعطیل نمی‌شد:

براش نامه می‌نویسم…نه؛ خوب نیست. شاید نامه رو نخونده پاره کنه.

+ بفرما…

قلیان را که جلویش دید، افکارش گسست؛ اما دوباره از سر گرفت:

جلوی جمع زانو می‌زنم و حلقه رو سمتش می‌گیرم…اما اگه جوابش منفی باشه، آبرو برام نمی‌مونه…باید کاری کنم که نتونه “نه” بگه…

پیچ شلنگ قلیان را تا انتها باز کرد و پکی عمیق زد.

+ هی آقا! چی کار می‌کنی؟!

مرد چایی به دست با سیبیل های قطورش به سمت او می‌آمد.

+ پسرجان! هرچیزی آدابی داره. پیچ آخر رو نباید باز کنی!

اشتراک گذاری

یک دیدگاه بگذارید

نام و نام خانوادگی*

وب‌سایت

دیدگاه